
یه خبر خوب میتونه مرهم شفابخشی روی یه زخم عمیق باشه. یه خبر خوب، مثل به دنیا اومدن یه بچه، یه فرکانسی دیگه... برای پنجمین بار عمه شدم (البته روز عید غدیر، یعنی 18 شهریور). خوش اومدی آقا امیرمهدی، پهلوون عمه 
برچسب: ببینن, نویسنده: زهرا زارعینیا تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 18:34
یکی از خوبترین اتفاقات این روزهام این بود که جمعهای که گذشت، بعد از مراسم چهلم بابا که رفتیم مراسم سالگرد شهید احمد حاتمی، خانم دکتر روحافزا رو بغل کردم و بهم تسلیت گفت و واقعا هم تسلی خاطر بود تسلیتشون... از اون لحظه که دستشونو گرفتم و گفتم "خدا شما رو برای ما حفظ کنه" و گفتن "ما رو در غم خودتون شریک بدونید"، آرامش خاصی بهم تزریق شده.
برچسب: نویسنده: زهرا زارعینیا تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 18:34
اومدم کرج. سارینا تا منو دید، گفت "عمه مینا! ببین چی پیدا کردم!" و توپ بسکتبال خودمو نشونم داد که وقتی اول راهنمایی بودم، خریدمش.
مدتیه دلم هوای باشگاه کرده. نمیدونم بسکتبال رو ادامه بدم یا تکواندو رو. البته فعلا منتظرم تکلیف اسبابکشی معلوم بشه...
ما در پیرامونمون احمقهایی رو داریم که کلی وقت میذارن، اعصابشونو هزینه میکنن تا وبلاگی رو بخونن که اصرار دارن دروغه! ولی همچنان میمونن و میخونن و وقت احتمالا بیارزششونو براش تلف میکنن. این از آسیبهای دنیای مجازیه. سلباعتماد، ضعف اراده!
غروب دیروز یکی از سختترین و تلخترین غروبهای عمرم بود. امیدی داشتم که ناامید شد... ثبتش کردم که یادم نره امید چقدر شیرینه و چه جوری میتونه آدمو زمین بزنه...
بعضیا اونقدر درد میکشن، تا خدا بهشون بال میده که پر بکشن... اینا تازه وقتی از جسمشون جدا میشن، آفرینششون کامل میشه...
پ.ن: دنیا بدون این آدما جای ترسناکیه... مخصوصا با وجود بعضیای دیگه...
برچسب: بابای, نویسنده: زهرا زارعینیا تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 20:24